باهاش دوست باشی زیرآبتو می زنه دوست نباشی زیرآبتو می زنه
بهش احترام بذاری زیرآبتو می زنه احترام نذاری زیرآبتو می زنه
باهاش یکرنگ باشی زیرآبتو می زنه یکرنگ نباشی زیرآبتو می زنه
بهش محبت کنی زیرآبتو می زنه محبت نکنی زیرآبتو می زنه
باهاش رفت و آمد کنی زیرآبتو می زنه رفت و آمد نکنی زیر آبتو می زنه
پس بهتر نیست دیگه نبینیش و کسی رو جایگزینش کنی که از دیدنش لذت ببری؟ شاید این
زیرآب زدنا هم تموم بشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:7 توسط شیرین
|
به احضار روح اعتقاد دارین؟
نمی دونم چرا ولی وقتی مدیوم گفت که پدرت بغل دستت وایساده حس کردم که دلم می خواد باور کنم که واقعا وایساده خودمو سپردم به جریان مثبتی که همیشه دور و برمون هست اگه بخوایم احساسش کنیم قبلا از مرگ اصلا نمی ترسیدم و خیلی هم خوشحال می شدم اگر این اتفاق برام می افتاد حس می کردم که اوج نزدیکی به خداست و این طوری می تونم ببینمش و ذره ای بشم دوباره متصل به خودش ولی الان این پدیده رو زیاد دوست ندارم شاید به خاطر نیوشا.
مدیوم ازش پرسید اون طرف کدوم طبقه هستی گفت ۲ و من از پدر شهرام پرسیدم گفت طبقه ۱ و این اعداد از نظر مدیوم یعنی عالی. می گفت زنده است و هر هفته به دیدن ما میاد بهش گفتم که دیر به دیر سرخاکش می رم (حقیـقتش به خاطر این که زیاد نمی توم با یه تیکه سنگ ارتباط برقرار کنم) که گفت ولی تو همیشه به یاد من هستی گفت بعد از فوتش پدرش اومده سراغشو بردش اون طرف (بابا رضا سلام) سه بار ازم خواست گریه نکنم گفت وقتی که فوت کرد ما رو می دیده و از این که ناراحتمون کرده معذرت خواهی می کرد.
آقاجون بدرود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:50 توسط شیرین
|
به قول پدرم دوست خوب گاهی اوقات خیلی بیشتر از فامیل ارزش داره چون دوست رو خودت انتخاب می کنی در حالی که فامیل بدون دخل و تصرف خودت می یاد میشه پسرخالت یا هر کس دیگه ای که ممکنه یه جورایی خیلی آزارت بده ولی مهم اینه که آدم بتونه خودش رو تغییر بده و بدونه با هر کسی چه طور برخورد کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:53 توسط شیرین
|
داشتیم با نیوشا تو میدون ولی عصر قدم می زدیم که دو تا خانم کماندویی! اومدند جلو گفتند خانم بزن بغل راهنما یادت نره! اومدم کنار بهم گفتند یک سال و نیمه که طرح ممنوعیت استفاده از مانتوهای کوتاه آمده و الان هم به خاطر دخترت نمی بریمت وگرنه ما به کسی اخطار نمیدیم دیگه این مانتو رو نپوش. تو دلم گفتم مثلا اگر دخترم نبود کجا می بردید که یکی از همکارام گفت می برن وزرا و تعهد و امضاء و چند تا عکس از نیم رخ و تمام رخ و ... فکرشو بکنید که من با این مانتو تمام نقاط تهران می رم فقــط تو میـدان ها نباید آفتابی بشم خنده دار نیست؟ تازه من اگه بخوام از آخرین مد تتو و مانتوها و مدل آرایش و ... باخبر بشم میرم سراغ تلویزیون مهاجر که یه تلویزیون وطنیه که مجریاش از نظر قروفر و غمزه سور زدن به آنور آبی های لس آنجلسی!
حالا من دچار افسردگی حاد و دوگانگی شدید شــدم چه کار کنم! 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:9 توسط شیرین
|
امروز بعد از مدت ها پست های قبلیمو چک کردم دیدم یه نظر اضافه شده بازش کردم دیدم شاهینه فکر کردم شاهین خودمونه
ولی شاهینه خودش نوشته بود یکی دیگه است یه خورده خندم گرفت.
تا الان فقط سه چهار تا نظر داشتم که تقریبا همشونم شاهینن حالا تصمیم دارم خودم برای خودم کامنت بدم! یا این که فکر کنم فقط یه دفترچه یادداشت الکترونیکی دارم و لاغیر.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:6 توسط شیرین
|